تبليغاتX
من-خدا-عشق

سلام بر پیامبر و خاندان پاکش

در انتظار روزهایی هستم که هیچ چیزش دست خودم نیست .....هیچ دیدی نسبت به این روزها ندارم .....نمی دونم قرار چی بشه ....نمی دونم زندگیم قراره چه تغییزاتی بکنه  .........

ای خدا .....

من شنبه دارم میرم سربازی .....از هیچ چیز نمی ترسم  چون خدارا دارم ...فقط نگرانم ؟!!!!!.........

نگران اینم که  در تنهاییام و در خلوت و سکوت اونجا یاد عزیزم بیفتم و سکوت را با اشکام بشکونم .....نگران اینم که  عزیزم..............ای خدا .......

ای خدا.......

نمی دونم چرا این هفته آخری همش  تو فکر عزیزم بودم .....ای خدا این هفته لحظه ای از یاد عزیزم دور نبودم.....نمی دونم چرا اینقدر حسش می کنم .....خدایا دائم حرفاش تو ذهنم میامد ......ای خدا سایش را از سرم کم نکن که خودت میدونی من به عشق اون تا حالا زندم و زندگی کردم ......سربازیم با یاد اون و عشق اون آسونه آسون میشه ......خدا ......اون خودش گفت نگران نباشم ....خودش می گفت  که دعام می کنه .......خودش گفت که به یادمه......

ای خدا همه ی سختی های دنیا را به جان می خرم .....بدترین ها را پیش روم می ذارم ....فقط  عزیزم خوشبخت و سلامت باشه ....ای خدا مواظب فرشته هات باشی ها .....ای خدا این فرشته ات به این محسن زندگی دوباره داده ها .....ای خدا میسپارمش دست خودت ....نکنه قصه  بخوره ها ......ای خدا شاد وسرزنده باشه همیشه ....

ای خدا من چون تو را دارم تمام سختی ها را تحمل می کنم .......ای خدا تنهام نذاری که همیشه بهت احتیاج دارم ...

چه چیزهایی در انتظارم هست ؟؟؟؟!!!!..........خدا میداند .....پس

بسم الله الرحمن الرحیم ...............


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:49  توسط محسن | 
سلام بر پيامبر و خاندان پاکش .....

من حواسم به تو لد وبلاگ نبود امروز حسابي حالم بد بود گفتم چيه که اين حالم ؟؟......بعدش گفتم بذار با وبلاگم خلوت کنم که يه دفه ديدم اي بابا ....پس بگو چرا حالم بده...

امروز روز تولد وبلاگم هست ......اي خدا فکرش را نمي کردم که تولدي هم باشه که شاد نباشه و نخواهند براش جشن  بگيرند .......اي خدا ميدوني منظور از اين تولد چيه؟؟؟

يعني۱ سال هستش که من عزيز دلم را نديدم......يعني ۱ سال  که غربت من شروع شده.....يعني ۱ساله که محسن حرفاش را ميزنه و دردل هاش را ميگه ولي جوابي نميشنوه ......يعني ۱سال غم و غصه واشک ....به خاطر يار مردن با دانستن اينکه صدات نميشنوه..........يعني ۱ سال دوري......ودر نهايت نه به اندازه ۱ سال بلکه به اندازه ۱۰ سال پير شدن........اي خدا ....

اي خدا باز تو را شکر مي کنم ....اي خدا من عاشقم ........ولي خدا يه خبر از عزيزم داري ؟حالش خوبه ؟ اون چه مي کنه اين روزها ؟........خدايا هرجا هست سالم و شاد باشه ....

ولی خدا جونم از یه چیز خیلی خوشحالم که عزیزم تولد خودم را یادش بود وبهم امشب تبریک گفت

خدا میدونی تفاوت انسان ها اینجا معلوم میشه ....عزیزم یادش بود و بهم تبریک گفت ولی حتی پدر و مادرم یادشون نیست و انگار نه انگار ....ای خدا سایه عزیزم را هرجای دنیا هست روسرم نگه دار ...

ای خدا من امروز ۲۴ سالم تمام شد ......تمام این سال ها را میدم در عوض فقط یکبار وفقط یکبار عزیزم را ببینم ....همین.....

ای خدا تولدم بدون اون عذابه ......ای خدا من عاشقشم ......ای خدا دوستش دارم .....

ای خدا......


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:17  توسط محسن | 
خدایا در پرتو روزها یک چیز را دنبال می کنم ....خدایا تنها یک چیز من را امید می دهد....

ای خدا چیزهایی که می جویم همه را در اثر اون می بینم ....یعنی اینقدر آدم میتونه همه کاراش را تحت تاثیر همین کار بذاره؟؟؟  

خدایا امروز خانه ای که یک سال و سه ماه روش کار می کردیم بالاخره تمام شد....ای خدا میدونی کدوم خونه را میگم ؟ همون خونه ای که ۱ سال پیش زمین بود ....همون زمینی که روش می نشستم و با اونی که خیلی دوسش دارم صحبت می کردم ........میدونی کدوم صحبت ها؟ همون صحبت هایی که حالا بعد یک سال حتی یک کلمش پاک نشده انگار که دیگه رو قلبم نقش سنگینی بسته .....همون قلبی که حاضرم ۱۰۰۰ تکه بشه ولی عزیزم خوشبخت باشه ........

خدایا روزی که خونه را می ساختیم فقط عزیزم را صاحب اون خونه میدیدم .....ای خدا پله به پله اش ....آجر به آجرش با اشک های من مونس شدند.....ای خدا دلم می خواست روزی که تموم میشه دست عزیزم را بگیرم و با دست های اون در خونه را باز کنم ولی الان چی؟؟؟؟

ای خدا شکرت را به جا میارم  ولی همه این فدای یک تار موی عزیزم....ای خدا من یه خونه اجاره ای ۵۰ متری ته یک زیر زمین را ولی با عزیزم به همه این خونه ترجیه می دم......ای خدا.....میدونی چرا؟

چون عاشقم.......چون مطمئنم دیگه هیچ کس هیچ کس جاش را تو زندگیم نمی گیره ......این غمیه که تا آخر عمر رو قلبم نقش بسته .......

ای خدا یه جواب به من بده؟؟؟؟

گناه من عاشق چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 1:25  توسط محسن | 
سلام به رمضان ماه برکت و رحمت

خدارا شاکرم به خاطر همه نعمت هاش ....

خدا تو میدونی که هر وقت دلم می گرفت آپ می کردم ....اینکه این چند وقته چقدر دل گرفتگی هام را فرو بردم و خواستم بنویسم ولی دست نگه داشتم .....

خدا حالا که دارم باهات حرف می زنم حسابی دلم تنگ شده...حسابی دلم گرفته .....دلم می خواست ........خدایا دردل هایم را نمیدونم چه کنم فقط می دانم که موقعی که دلم می گیره کسی هست که به فکرم باشه.......

خدایا میدونم دائم دعام می کنه ....خیلی واضح حسش می کنم ....می فهمم بهم فکر میکنه ....کی ناراحته ...کی خوشحاله .......کی بهم نیزو میده ...

خدایا من تو را دارم ولی بنده های خوبت نعمت های دنیات هستند پس ما را با نعمت هایت نزدیک کن ......

خدایا من عاشقم....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:48  توسط محسن | 
من از نگاه افتادم ....درکلنجار با مخلوقات خدا را می یابم ولی باز گناه کارم ....

خالص نشدم تا خدا تمام وجودم را بگیره ....خاص نیستم ولی مخصوص بودن را دوست دارم..

دلم هوای مشهد را کرده ....میگند تا آدم یه چیز را داره قدرش را نمیدونه .....تا مشهد بودم قدر ندونستم....

خدایا امشب دلم شکست از کارهام....از رفتارم....از تلاشم ....نکنه من اونقدر که شایسته بوده تلاش نکرده باشم........ولی خدا من ژدر مادرم را چه کنم ؟؟؟؟

خدایا من میدونم اگه مهدی (عج) بیاد همه چیز حل میشه پس چرا نمیاد ؟؟؟

خدایا یک سال از جدایی هم گذشت ......ولی به همون عظمتت ذره ای از عشقم که کم نشده هیچ تازه بیش تر عاشق شدم ........ای خدا مگه عاشق بودن جرمه ؟؟؟؟

اگه عاقی جرمه بازم میگم که من عاشقم.....

ای خدا .....

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 1:49  توسط محسن | 
سلام ! خدایا ممنونم که رفتم مشهد...درسته اولش حال دعا نداشتم ولی بعدش که اونم فهمید انگار یه انرژی برای دعا پیدا کردم .......یکی از دوستای نزدیکم تو اصفهان هم از قضا اونجا بود ......

چقدر خوب بود خدایا شکرت ....الان که دارم می نویسم دلم برا اونجا یه ذره شده .....کاش اونجا بودم ..

خدایا من همه  حرفام را زدم ...امام رضا هم وکیل خودم قرار دادم حالا خودت تصمیم بگیر  که من جه کنم........

دلیل اینکه اینقدر دیر دارم این پست را می ذارم    به خاطر این بود که دستم به نوشتن پیش نمی رفت......طلاطم عجیبی تو مغرم افتاده خدا کنه که زودتر خوب بشم......

ای خدا من عاشقم.........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 14:26  توسط محسن | 

السلام علیک یا امام رضا

یا امام رضا نمی دونم دیگه این دفعه چرا من را به حرمت دعوت کردی .....یا امام رضا من همه حرفام را زدم ....من هرچی می خواستم بگم گفتم ........

یا امام رضا من گلگی دارم از دستت .....یا امام رضا ناشکری نمی کنم از این اینکه من را به حرمت دعوت کردی ولی ....من دیگه حرفی ندارم .......این بار چه کارم داری؟؟؟؟  اگه حرفای من پاسخ داشت .....اگه اصلا حرفام به پیش تو می رسید با همون یه بار بهم نشانه میدادی .....یا امام رضا من اصلا از این ترس دارم که نکنه دیگه از این زائرت روی برگرداندی ....نکنه دیگه نمی خواهی کمکم کنی .......

حالا که دارم میام پیشت ....بسیار سردم ...سرد....سرد....هیچ شوقی ندارم ...هیچ حسی ندارم .....شاید یا امام رضا تو دیگه نمی خواهی این زائرت را اونجا ببینی و من همش دارم تلاش زاید می کنم ......

یا امام رضا اصلا اجازه ورود به حرم دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من دارم کجا میام ؟برا چی دارم میام؟

یا امام رضا به هرحال این زائر به درد نخورت را تحمل کن ...میدونم زایدم.....میدونم دعوت نشدم......میدونم که بی فایدم ولی این چند روز تحملم کن ........

از همه دوستان حلالیت می طلبم ... جمعه 12/4 تا 16/4   من مشهد هستم ........بهم نگید التماس دعا چون دعاهای من اصلا به گوش امام رضا شاید نرسه ......

فقط یه چیز یا امام رضا بگم: من دوست دارم عاشق باشم .......همین ....

یا حق..........

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 3:13  توسط محسن | 
سلام به خدا ....سلام به خاندان پاک خدا .....

ای خدا روزهایم می گذرند ....چشم هایم خیره به وصال....دست هایم محتاج به وصال ....دلم پر از نور عشق به وصال.....پاهایم در پی راه به سوی وصال ......قلبم ،قلبم،....قلبم خون از جدایی ولی باز فقط امیدوار به خدا .....

خدایا امیدم به توست .....خدایا این روزها که می گذرد من را به یاد سال پیش همین موقع می اندازند...ای خدا چه روزهایی بودند ......آنقدر امید...آنقدر شیرین....آنقدر دلباختگی......آنقدر حس فدا شدن....آنقدر محبت که تو زندگیم از کس دیگه ای ندیده بودم....

حس با تو بودن را نمی تونم توصیف کنم فقط میتونم بگم که برای یک لبخندت میمیرم....برای با تو بودن جان می دهم .....ای خدا روزهای خوش را تبدیل به کاووس نکن......ای خدا عشق داره تو وجودم موج میزنه ....

ای خدا من  عاشقم.....برای امید جان می دهم .....با این حسم چه کنم؟؟؟!!!

ای خدا من عاشقم.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 17:34  توسط محسن | 

خدایا تو می دانی که  اوضاع احوال من چطوره...ای خدا میدانی که در راه ماندم ....خدایا تو میدونی که من همه چیز را به خودت سپردم....خدایا من به عشق وجود تو هستم ..........ولی ..........ولی ......

ای خدا دلم پوسید........ای خدا دلم تنگ شد ه  برای روزهای خوش .....ای خدا یک سال شد........

ای خدا یک سال پیش تو چنین روزی عاشقی من شروع شد ....ای خدا یک ساله من عاشقم.....هنوز باورم نمیشه ای خدا ....هنوزم عاشقم....

هنوز نمی تونم متوجه بشم.......یک سال .....ای خدا من با نام تو شروع کردم .....با نام تو عاشق شدم.....با نام تو جلو رفتم....

با نام تو جدا شدم.......وخدای مهربونم با نام تو تمام این جدایی ها را تحمل کردم .....تمام شب های تنهاییم را با نام تو گذراندم... ای خدا همیشه تو زندگیم چیزی را به جز با ذکر نام تو نخواستم و نمی خواهم.......

ای خدا من می خواهم قسمت بدم ......قسمت بدم به تمام آسمان ها و زمین که من بنده ی خوبی نبودم .....کار خوبی نکردم....ولی خدا جون همیشه تو زندگیم تو را در تمام کارهام خواندم .....قسمت میدم اگه صلاحم هست خودت درستش کن .....

......ای خدا ....ای خدا ......ای خدا دستم را بگیر ...ای خدا من میدونم اگه تو بخواهی تمام هستش.....ای خدا من میدونم اگه بخواهی تمام کارهام را درست می کنی.......پس خدا من منتظر رحمت تو هستم ......

ای خدا این بنده ی حقیرت را کمک کن ....ای خداتو را به تمام انسان های صالحت قسم می دهم.....

ای خدا من فقط امید به رحمت تو دارم............

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 1:40  توسط محسن | 
در تنهایی هایم خدا را می خوانم ....دلم به یاد خدا هست ....ولی باز هم آرامش نمی گیرم.....

ای خدا من همه چیز را به تو سپردم ،من همه را به خودت دادم ....حال منتظر رحمت تو هستم .....

من صابرم بر رحمتت ولی ای خدا صبرم تمام نشه ؟؟؟؟!!!!.....اگه داری امتحان میکنی به خودت قسم ....صبرش هم بده ......

خدایا خودت از حال من خبر داری ....ای خدا سخته وقتی عشق تو آدم موج میزنه ولی نمیتونه عاشق باشه  ........ای خدا سخته وقتی آدم میخواد وهمه جوره هم تا پای همه چیزش بخواد بایسته ولی نتونه کاری کنه.....دستام بسته است......ای خدایی که راه را میدونی ...من را کمک کن .....

ای خدا تا پای جانم وایسادم .....پس هر راهی بگی قبول می کنم.......ای خدا......

من میدونم که کمک میکنی .....پس بدان که امیدوارم .....  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:24  توسط محسن | 
امشب داشتم تمام عکس های دوران دانشجویی را میدیم ..حسابی دلم گرفت.....هم سخت بود وهم شیرین......دلم برای تک تکشون تنگ شد.....برای بیداری ها ......برای خواب ها .....برای اذیت ها ....

روزهایی که بسیار تلخ بودند ولی هرچه میگذره داره شیرین میشند.......همین که داشتم عکس ها را می دیدم.....به یه عکس رسیدم.....یه عکسی که دقیقا قبل از عاشق شدنم بود رسیدم ......

ای خدا الان داره تقریبا ۱ سال میگذره و من ................نمی دونم ولی فکر میکنم تو این مدت خیلی نسبت به قبل شکسته  شدم.................

ای خدا دلم گرفت    از این اوضاع........ای خدا تو شاهدی بر تمام کارهام...........میدونی که فقط تو را دارم.......فقط.........

من زنده هستم چون تو را دارم ........همین...... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:25  توسط محسن | 
گاه واقعا این را حس می کنم که اگر خدا لحظه ای از بنده اش  روی برگرداند چه بلایی سرش میاد...

نگاهی به مشکلات دیگران  ومسائلی که براشون پیش میاد، باعث میشه  آدم یکم به خودش  بیاد....

وچه بسیار از مشکلاتی که بدلیل فراموشی خدا بوجود میاد.....لحظه ای در کارمون خدا را در نظر نگیریم،در آن موقع است که دیگر هیچ.......

دیدن پاییز باعث میشه یاد بهار کنیم.......................

ای خدا امشب لجظه ای دلم گرفت  وگریه کردم......آب یخی روی تنم ریخته شد.....ای خدا لرزیدم.....

احساس کردم که بدبخت ترینم......احساس کردم  تنهایم.....

ولی این دفعه فرق داشت ،در یه لحظه خدا بهم گفت به آسمانم بنگر .....تو عظمت منو نمی بینی ...

تا من هستم چرا غصه میخوری؟؟؟......ای خدا من امشب با عمق وجودم  با تو دردل کردم .چه راحت شدم.....ای خدا امشب من فقط حرف زدم و فقط تو عظمتت را به من نشان دادی .....من منتظر پاسخ تو هستم........

ای خدا یوسف را به یعقوب برگرداندی  بعداز ۳۶ سال ...... من صبر یعقوب ندارم ......من حقیرم ....من گناه کارم .....شرمنده ام......ولی از تو می خواهم راه را هموار سازی.........

ای خدا تا تو را دارم تنها نیستم........وآنگاه که قرار است تو را نداشته باشم ....زندگیم را بیهوده می دانم.......

ای خدا فقط خودت.......فقط

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:42  توسط محسن | 
به نام خدای مهربان

از وقتی این تصمیم را گرفتم چقدر با انرژی تر شدم...چقدر بالطافت تر شدم.....

ای خدای مهربان تو هستی تمام وجودم ....تو یی همه ی امیدم..........

فقط خودت......فقط خودت.......فقط خودت...........

ای خدا تمام هستیم را به تو واگذار می کنم .....هرچه صلاحم هست برام قرار بده....

من دیگه نمی  خوام جریان زندگی به غیر از تو دست عوامل دیگه باشه.......

ای خدا من ترسی ندارم چون تو را دارم ....تویی که شدی همه وجودم......

کمکم کن که باز فکر کنم تو خونت نشستم........

ای خدا از تو می خواهم این دفتر زندگی من را آنچنان که صلاحم هست خودت پرکنی......

من چیزی نیستم ....کسی نیستم.....من نقطه هم نیست.........

ای خدا فقط وفقط امیدم به توست.......یعنی اگه خودت برام یه کاری کنی ......

کسی که تولدش هست بهش هدیه میدند.....ای خدا منم می خوام هدیه بدم ولی چه هدیه ای بالاتر از

خوشبختی و نورعشق به خدا .....وجود داره ......چه هدیه ای بالاتر از زیازت امام رضا....

ای خدا من فقط بنده ی تو هستم .....پس هرکاری بگی می کنم .....

نکنه ار من غافل بشی......

السلام علیک یا امام رضا

ای امام رضا قسمت نشد بیام اونجا ولی نائبم اونجاست......یعنی چطوری بگم.....

کلا اصل قضیه اونجاست.....همه حرفام اونجاست .......اصلا خودشه یا امام رضا.......

فکر کنم با این زیارت دیگه امام رضا خودت متوجه بشی چه خبره .....میدونم یه چند باری از زبان من هم شنیدی .....

ولی این دفعه به خدا قسم فرق داره ....من گناه کارم ولی لاقل جواب این زائرت را بده ......

یا امام رضا این زائر با همه فرق داره ها !!!!...یا امام رضا حس می کنم  انگار خودم دارم میام پیشت....

ای خدا...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 2:16  توسط محسن | 
ای خدا .....

هر بار که به داستان حضرت یوسف نگاه می کنم ....چشمانم پر اشک می شود...

و دلم پر از نور عشق به خدا.........و در کار خدا می مانم ودر داستان خودم تامل

خدایا من کجای روزگار قرار گرفتم؟؟؟؟؟

خدایا یعنی منم دارم اشتباه یعقوب را می کنم ؟؟؟خدا این چند وقته دائم برای یوسفم گریستم.....درخلوتم اورا خواندم...

ولی خدا خواندن معشوقم به خاطر رسیدن به تو بود.....اون بود که من را بیشتربا تو  آشنا کرد....

ای خدا من از تو غاقل نبودم....من از تو ......

خدا منم می خواهم مانند یعقوب از یوسفم بگذرم......خدا سخته....خدا تو بذار که یه بار دیگه تاریخ تکرار بشه.....

ای خدا من از اون گذشتم.....ولی به امید رحمت تو هستم.....تورا می خوانم ......

ویاد گرفتم که از امید به رحمت تو ناامید نشم.....یاد گرفتم  که حتی در ته چاه هم امید را از دست ندهم.....

ای خدا تو هستی تمام وجود من .....من را ببخش اگرکه از تو غافل بودم.....

ای خدا یوسف را خواستم چون جلوه تو را در او دیدم......

ولی آن چنان که در مصائب گیر کردم تو را از یاد بردم.....

امیدوارم توبه من را قبول کنی!!!!

حال می خواهم تو را بخوانم......من از یوسف  خود گذشتم......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:55  توسط محسن | 
خدارا شاکرم به خاطر همه نعمت هاش...

روزگار را می گذرانیم .....همچنان که دارم بی خیال دنیا میشم .......کنار آمدن با روزگار سخته  منم دارم بی خیالش میشم .....عملا به هیچ کاری نمی رسم .....دائم دوره خودم دارم می چرخم......درجا زدن تنها کاری که دارم انجام میدم.........وقتی می خوام کار کنم می گم که آخه برا چی کار کنم ......برا کی ؟؟؟؟ برای کسی دیگه خبری ازش نیست ؟؟؟!!!......برای کسی که دیگه بهم محل هم نمی ذاره !!.....

پس کجایی  ......چرا دیگه از حال وروز من خبر نمی گیری......یعنی می خواهی بگی راست میگن که  :از دل برود هر آنکه از دیده برفت؟؟؟!!!.......ببین اگه تو بتو بتونی ...من اگه ۱۰۰ سال هم بگذره نمی تونم فراموشت کنم...

کاش میشد یه نشای  امید تو دلم کاشت......ولی اصلا دیگه هیچ بخاری ازم بلند نمیشه ..........سرد  سردم .......شعری برای گفتن ندارم ......

کاش بیاد روزی که فقط از امید بنویسم ............

ای خدا بی کسی سخته..................

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 2:9  توسط محسن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ را تقدیم می کنم به اونکه بعد از خدا و ائمه بیش از همه دوستش دارم. nl@

شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت

احساس قلب کوچک خود را بیان کنم

بگذار تا ترانه من رازگو شود

بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم


نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
پیوندها
سرسپرده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM